تبليغاتX
استخدام در فروتل صهبا

گاهی وقتا به این فکر می کنم کخ ما آدم ها درست گفتن که هر کدوم یه کتابیم!!!

اما غم و غصه ی کدوممون از همه بیشتر و کدوممون کتاب زندگیش انقدر ورق های خشمگین ورده که حتی جلدش هم پوست پوست شده؟!

امروز با دیدن یه بلاگ و خوندن چند تا پستش ذهنم درگیرشد و از اینکه هنوز همچین آدمایی بینمون نفس می کشن لذت بردم و باعث شد بنویسم!!

امیدوارم به خودم قدرت ببخشم و رمان جدیدی رو  شروع کنم!!!

می خوام دو کلمه با مردهای جامعه حرف بزنم!!!!

آهای تویی که اسم خودت رو گذاشتی مرد و دستت رو تو خیابون به طرف هر کس و ناکسی دراز می کنی!!!

آهای آقاییونی که سال ها با خانوماتون بد رفتاری کردید و ضعیفه نگاهشون کردید!!!

آهای مرد نماهایی که زناتون وقتی بچه دار نشدن بایکی دیگه هم خواب شدید تا پدر صداتون کنن!!!

ببینید زن ها از شما مردترن!!!!

ببینید ما دختران و زنان کجاییم و شما کجا!!!!

http://dastforoshemetro.blogfa.com   یادداشت های دختر دستفروش مترو

اینم آدرس بلاگ همونی که با افتخار اینجا ازش حرف می زنم و باعث شد یه بار دیگه سرم رومثل یه جنس قهرمان بالا بگیرم و فریاد بزنم:

عزیزم...نمونه ای و به خاطر بودنت از خدا متشکرم!!!امشب باعث شدی از جنسیت خودم به عنوان یک دختر و زنی در آینده لذت ببرم...!!!!

برات آرزوی موفقیت می کنم و چون اسمی از خودت نگفتی می خوام خودم برات یه اسم بزارم!!!!

من اگه ناراحت نشی میخوام تبسم صدات کنم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:12 AM توسط غزاله |


شده تا حالا خودتون رو گم کنید؟!

شده تا حالا بخواید به اصلتون برگردید!!هرچند اون اصل اصل خوش و خوبی نباشه؟!

شده تا حالا دلتون برای خودتون تنگ بشه؟!

آره من تازه دارم می فهمم که کی بودم و نباید از خودم فرار کنم؟!

اگه به اوایل بلاگ من برگردید می بینید همیشه یه آدمی بودم که احساس تنهایی می کردم!!!این چند سال سعی مردم از تنهاییم فرار کنم و خودم رو عوض کنم!!!

شاید الان به خاطر این میرم تو هم که از اصل خودم فاصله گرفتم!!!آره!من یا تنهایی خو گرفتم!!!هرچند اگه دور و برم شلوغ باشه!!

در این این مورد من ذاتاً شاید غیر قابل تغییر باشم!!!

این من واقعیم!!!این جوری شادترم!!!امروز اینو فهمیدم!!!

اما با کسایی که دوسشون دارم و دوسم دارن می مونم و اون تنهایی که گفتم دلیلی برای فاصله گرفتن نیست!!!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:0 PM توسط غزاله |


بوی آهنگ گوگش و فریدون تو حنجره م تازه شده!!!

انگار همین دو روز پیش بود که من دوران راهنمایی بودم و با این آنگ ها زندگی می کردم و گاهی باهاشون اشک می ریختم!!!

یادش بخیر!!!

اون روزا چه قدر مشکلات کم بود و چه قدر زندگی شیرین تر بود!!!

یادمه همون روزا بود که مثل این روزای اخیر دلم می گرفت و زندگیم یه جورایی جمع و جور بود!!!

نه فیزیکی!!!منظورم از نظر قلبی و ذهنیه!!!

هرچی کم تر می دونی کم تر اذیت میشی!!!

کاش همون قدی می موندیم

الان که می نویسم خیلی دنیا به نظرم عجیب میاد!!!خدایا دلم می خواد بدونی دارم چیکار می کنم!!!

دلم می خواد همون زاله باشم که هستم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 6:45 PM توسط غزاله |